فیلو پیلو فیلو پیلو، محلی برای یادگیری کودکان و نوجوانان همراه با سرگرمی است.

دِسِر اژدها - قسمت اول

دِسِر اژدها - قسمت اول
درب چوبی ناگهان باز شد، و یک پسر بچّه بدون اراده روی سنگ فرش های حیاط قصر افتاد. وقتی که سرآشپز پادشاه - مردی سُرخ روی با پیش بندی لکّه دار - سرش را از لایِ در بیرون کرد و یک قاشق پوشیده شده از شکلات را به سمت پسر بچّه تکان می داد، نگهبان ها به آنها خیره شده بودند.

او فریاد زد : "فارینور، گمشو و بیرون بمان! هیچ بچّه ای نمی تواند به من بگوید چطور آشپزی کنم! برو و اصطبل اسب ها را تمیز کن، از این به بعد دیگر کار تو در اصطبل خواهد بود." سرآشپز روی پاشنه پاهایش چرخید و از آستانه درب آشپزخانه مخفی شد، در را پشت سرش کوبید و بست.

فارینور خودش را جمع و جور کرد و گرد و خاک های شلوارش را تمیز کرد. اطرافش را نگاه کرد، وقتی که فهمید همه در حیاط مشغول تماشای او هستند از خجالت سُرخ شد. فارینور توضیح داد : "من به سرآشپز پادشاه گفتم که فِرِنی ها یک کمی بیشتر شکر لازم دارد. گمان کنم سر آشپز مخالف این مساله بود."

نگهبان ها خنده کنان فارینور را در کل مسیر رسیدن به اسطبل تعقیب کردند. همان موقع در اسطبل یک چنگگ را برداشت و کارش را شروع کرد. با هر فشاری که به نوک چنگگ ها وارد می کرد، فارینور تصور می کرد که او غیر قابل تحمّل است، سر آشپز همۀ کارها را فقط بر اساس تجربیات شخصی خودش انجام می دهد. همچنان که فارینور کاه های کثیف و پِهِن ها را به داخل چرخ دستی پرتاب می کرد تا بیرون ببرد، آتشفشانی از گرد و خاک در اسطبل فوران می کرد.

رفتار اژدها - قسمت اول
از روی صدای سُم ها، فارینور متوجه شد که یک اسب وارد حیاط شده است. کاه های روی سرش را تمیز کرد و به ملاقات سوار کار رفت.

پادشاه اوگین، همانطور که به سمت اسطبل یورتمه می رفت و روی اسبش تِلوتِلو می خورد، غُرغُر کنان گفت : "یک اژدها در جنگل من هست! میدونی اون جانور به من آتش پرتاپ کرد؟" پادشاه رَدای نیم سوخته اش را در آورد.

فارینور همینطور که اسب پادشاه را به سمت آخورش می بُرد گفت : "احتمالاً وحشت زده شده اید اعلیحضرت. من شنیدم اگر بدونید چطور باید نزدیک اژدها بشوید، آنها خطرناک نیستند."

پادشاه اوگین با یک پوزخند شرورانه گفت : "خوب پس، پسر، حالا که تو همه چیز رو در مورد اژدها می دونی، بهت اجازه میدم اهلی اش کنی."

فارینور با عجله از اسطبل بیرون آمد : "من؟ قطعاً کار من نیست اعلیحضرت."

پادشاه گفت : "بله، تو. هر چی که لازم داری از قصر بردار. موفق باشی. و من به تو لقب جوانترین شوالیه پادشاهی ام را می دهم."

ادامه در قسمت بعدی ...




نویسنده : فیلو پیلو

دیدگاه ها(0)

دیدگاه خود را ثبت کنید: